نقل ِکه تو جنگِصِفّین وقتی لشکریان خدا تو جنگ با معاویه پیروز میشن و رودِ فُرات به دست مسلمین میوفته ، تو یکی از روزها جنگ شدت میگیره و رشیدی نقاب دار از لشکر امامعلی'ع' به میدون نبرد میره..لشکریان کافر با دیدن اون نوجوون تنشون به رعشه میوفته و خوف بَرشون میداره ، معاویه ملعون
وقتی سربازاش رو تو اون حالت میبینه یکی از شجاع و قوی ترین فرماندههاش رو صدا میزنه و میگه باید به میدون بری ُبا این بچه بجنگی..فرمانده شوخیش میگیره و خطاب به معاویه میگه این کار تو شأن من نیست و یکی از پسرانم رو به جنگ میفرستم ؛پسر بزرگ اون فرمانده توی یه چشم بهم زدنی توسط نوجوون نقابدار
کشته میشه ، تو ذهن فرمانده سوال ایجاد میشه که این نوجوون کیه؟!فرمانده بقیه پسراش رو یکی یکی به میدون فرستاد و همشون توسط تیغ اون نوجوون کشته شدن ، فرمانده بشدت عصبی وارد میدون شد و به نوجوون گفت : نمیدونم تو کی هستی ولی منو داغدار کردی و حالا نمیزارم از اینجا زنده بیرون بری! نبرد سختی بین فرمانده
واون شخص نقاب دار در میگیره و در انتها فرمانده به دست اون شخص به هلاکت میرسه خون جلوی چشای معاویه رو گرفته بود ُرگ گردنش زده بود بیرون؛مولامتقیان اون نوجوونُ صدا میزنه و نقابش رو کنار میزنه"همه با تعجب غرق تماشای اون صحنه بودن و اون نوجوون نقاب دار کسی نبود جزء پهلوونِصفین، قَمَرمُنیرِبنیهاشم!
20:35 - 5 July 2025