دیروز داشتم از جایی بر میگشتم اتفاقا خسته هم بودمباید از پل هوایی میرفتمپیش خودم گفتم با پله برم یهو دیدم یه حاج خانمی با ، سن زیاد(مامانبزرگ طور)از جلوم رد شد و با مهربونی گفت:از پله نری ها پاهات درد میگیره تازه خسته هم هستیبا پله برقی برو قربونت برمبا لبخند تشکر کردم و از پله برقی رفتم:)