در این شبِ بیصدا که نفسِ ماه گرفتهست دل، از هجومِ هراسِ خویش، آه گرفتهست اشکم نه آبِ دیده، که آتشفشانِ درد است کز چشمِ خسته میچکد و جان، زِ راه گرفتهست
گفتم به خویش: خموش! ولی خموشیِ من چون خنجرِ شکسته به کف، گواه گرفتهست در این سکوتِ سرد، مرا گرچه کس نپرسد هر واژهام ز داغِ دلم انتباه گرفتهست
چرا رخِ من از شررِ اشک، اینچنین میسوزد؟ گویا دو آفتاب به یک لحظه راه گرفتهست این قطرهها نه گریه، که زهرِ نهفتهایند کز جانِ من، به کامِ جهان، اشتباه گرفتهست
من آن درختِ سوختهام در غبارِ پاییز کز تیشهی زمانه، هزاران نگاه گرفتهست بر شاخهام نه برگِ امیدی، نه مرغِ شادی جز زخمِ باد و عطرِ فراموشی، پناه گرفتهست
دور از بهار، همنَفَسِ گریههای بینام ایامِ من به خندهی پژمرده، اشتباه گرفتهست هر کوچه را که مینگرم، سایهایست بیچهره گویی در آن، غروبِ مرا جانپناه گرفتهست
من با خودم ستیزکنان، در شبِ تماشا گاهی شهابوار، و گهی گردباد گرفتهست آرامشم فریبِ لبِ خندانِ روزها بود پنهان، تنم ز لرزهی یک زهرِ ناگهان، تباه گرفتهست
در سینهام قفس، به قفس، آه میزند باز مرغِ رها، ز پنجرهی بسته، اشتباه گرفتهست آزادگیست نامِ من و بند، کارِ تقدیر این راز را زمانه به من بیگناه گرفتهست
من زخم را به سینه نهان میکنم، ولیکن هر زخمِ کهنه باز، زِ چشمم گواه گرفتهست از بس که عقل، زیرِ هجومِ جنون خمیدهست هر فکرِ من ز شاخِ تردید، برگراه گرفتهست
01:26 - 28 May 2026