چند وقتیه دلتنگی کم کم از گوشه کنار دلم سرک میکشه و یهو،درست مثل یه مهمون ناخونده خودشو دعوت میکنه و وجودمو به تصرف خودش در میاره...بعضی وقتا که دیگه نمیتونم کاریش کنم،دفتر و کتابامو میذارم تو بقچه و به قول مامان خانوم کوچ میکنم طبقۀ بالا!
آخه مامانی گفته بود صدای یاالله گفتنام که از راهرو نمیاد،انگاری خونهشون سوت و کوره...منم که از همون اول کفتر جلد قصه های باباجون و خندیدنای مامانی بودم.یادمه بچه که بودم،مامانی مریض شد،سخت.دیگه نتونستم برم مهد،غصه داشتم،انگار تمام اضطراب دنیا تو دلم نشسته بود!هنوز که هنوزه ترسو تو وجودم میبینم
مامانی عین مامانه.بعضی وقتا ممکنه غر بزنه،ولی زندگی بدون مامان مثل چایی بدون قنده!خیلی شده با خودم بگم یعنی میشه دوباره ۳ سالم باشه و موقع خواب مامانی برام قصۀ مموش و بچه هاشو بگه؟یا باباجون با جعبه چوبی برام تاب ببنده؟همین الانم مثل اون موقعا میرم کنار سجادهش میشینم و به قرآن خوندنش گوش میدم
انگار دنیا وایمیسته!کاش حسای خوب زندگیمون مثل ماهیای روی کاشی حوض همیشه میموندن...کاش هممون مثل شاخه های چنار جلوی در باهم بمونیم.کاش بارون بیاد و غم و غصه دلامونو بشوره...کاش این روزا بگذره،کاش بشه وقت بیشتریو کنار مامانی و باباجون باشم.
22:48 - 7 October 2025