نشسته بودیم رو پله، دستامو شسته بودم و داشتم خشک میکردم.پرسید: نترسیدی؟+از کدومشون؟ خون یا جنازه؟-مرگ.+بوی مرگ یا خود مرگ؟-مگه فرق داره؟+فرقش اینه که وقتی بوی مرگ یه جا رو بگیره زنده شدنش خیلی سخته. ولی این مرگی که ما میبینیم مگه مرگه؟ بخدا که همش حس میکنم ما امواتیم و اینا زنده.
سکوت کرد. میدونست چی تو دلمه و نمیتونم به زبون بیارم.-خاکی شدی.+توعم همینطور.جو سنگینو بهم زدم و با همون لایه خاک رو صورتمون ریش درست کردم.خندمون غبارو شکافت و نور شد توی دلمون.خنده همیشه هست. زندگی هست. امید... امید هست!
12:51 - 6 May 2026