در محضر پدر نشسته بودیم که صدایم زد و گفت: بیا این عکس را ببین.نزدیک رفتم. تصویری از یک عصای چوبی را نشانم داد و گفت: این عصا را حدود سیوپنج سال پیش برای عمویم که مردی سالخورده بود ساختم. چوب آن از درخت عناب است و دستهاش را با چوب دیگری پیوند زدم.سپس ادامه داد: آن روزها برای اینکه جمله یا بیتی مناسب روی عصا حک کنم، مدتها در دیوان شاعران جستوجو کردم تا سرانجام این بیت را یافتم و بر آن حکاکی کردم:خمیدهپشت از آن گشتند پیرانِ جهاندیدهکه اندر خاک میجویند ایامِ جوانی رااین خاطرهی پدرم برای من دستکم سه درس حکمتآموز در خود داشت.نخست، یادآور عمق پیوندهای خویشاوندی و حرمت ارحام در گذشته بود؛ آنچنان که یک برادرزاده با دستان خود برای عموی سالخوردهاش عصایی میسازد تا تکیهگاه روزهای پیری او باشد. این اثر هنری، پس از سالها و حتی پس از درگذشت صاحبش، همچنان باقی میماند و به فرزندانش میرسد؛ گویی محبت نیز همچون چوب عناب، ماندگار و استوار است.دوم، دشواری دسترسی به دانش و محتوا در آن روزگار بود. آن زمان خبری از جستوجوی چندثانیهای در اینترنت نبود. برای یافتن یک بیت مناسب باید ساعتها و گاه روزها در میان کتابها و دیوانهای شعر میگشتی، مطالعه میکردی و با حوصله از دل انبوه صفحات، گوهر مورد نظر خود را بیرون میکشیدی. شاید همین دشواری، ارزش یافتهها را نیز چندین برابر میکرد.سوم، انتخاب هوشمندانهی پدرم بود. او از میان انبوه اشعار، بیتی از حکیم نظامی گنجوی را برگزیده بود که هم با کارکرد عصا تناسب داشت و هم حامل پیامی ژرف دربارهی حقیقت عمر و حسرت جوانی. در واقع، نه فقط آن بیت، بلکه سراسر این قطعه از نظامی، سرشار از حکمت، بیدارباش و تأمل دربارهی ارزش سرمایهی عمر است
جوانی بر سرِ کوچ است، دریاب این جوانی راکه شهری باز کی بیند غریبِ کاروانی را؟خمیدهپشت از آن گشتند پیرانِ جهاندیدهکه اندر خاک میجویند دورانِ جوانی راز نقد و نسیهی عالم همین عمر است سرمایهحقش بگذار در طاعت، بیاموزش معانی راچو میدانی که باید رفت، از این هوشیار، دلتر شونباید برد چون مستان، به غفلت زندگانی رابه هرزه میدهی بر باد عمرِ نازنین، کز ویبه حاصل میتوان کردن حیاتِ جاودانی رابه زر نخریدهای آن را، از آن قدرش نمیدانیکه هندو قدر نشناسد متاعِ رایگانی راحکیم نظامی گنجوی
09:25 - 18 July 2026