این پرسشِ غمگینترین تاریخ ایران استآیا خدایی جای موشک در دبستانَست؟مانند اسفندی که چون پاییز دلتنگیست تقویم دخترهای مینابی پریشان استمیلادی و شمسی چه فرقی میکند اینجااز بیست و هشت فوریه هر روز بارانستنامش چِبود این جشن تکلیف زمستانی؟این برف، برف بدرقه از زیر قرآن استگلهای ریز صورتی هر جا که میرویدچادر نماز دختران خاک ایران استاز زنگ اول چوب خطها یادمان دادنداین دستهی صدتاییِ نام شهیدان استاز زنگ دوم آسمان را بخش میکردیممانند ایرانی که هرمز بخشی از آن است از زنگ سوم هر که پای تخته میآمدیعنیکه پای این وطن جان دادن آسانست در زنگ آخر هر که از محرومها هم بوداز خوبها میشد، دلیلش بال ایمان استکم کم مداد رنگیام را جمع میکردمدیدم میان دود، گنجشکی هراسان است یک لحظه قاب عکس رهبر بر زمین افتادیک لحظه دیدم هی در و دیوار لرزانست عکس عموقاسم به روی دفترم میسوختاما میان شعله دیدم مرد میدان استموشک صدای خندهی ما را نمی خواهدموشک برای بچهها کابوس دوران استدر هدیههای آسمانی هر زمان نمرودآتش به پا میکرد پایانش گلستان استاز پیکر سارا فقط یک دست پیدا شداز آتنا کیفی که زیر خاک، پنهان استامواج ساحل کیف و کفش پاره آوردندهی ماهی و میگو به خاک افتاده، طوفانستهر مادری بالای قبر دخترش میگفتاز خانه و از آرزوهایی که ویران استشبها صدای دختری میآید از آواربین سکوت مدرسه در حال جریان استخانم اجازه! آخرین تکلیف فردا چیست؟ای دخترم تکلیف، ماندن در خیابان استاثری از : نجمه پورملکی
22:37 - 4 November 2026