در غوغا و آشوب جهان بعد از مدت ها گشتن و گشتن بالاخره و بالاخره یک پناه پیدا کردم ،یک دوست همیشگی ،یک همدم،یک یار که تنها متعلق به روزهای خوش نیست ؛او خود علاوه بر شیرین کردن لحاظاتم،با آغوش و دعای خیرش در سختی ها و نا آرامی ها پناهم است، حضورش را در هر لحظه و هر مکان حس میکنم.
خانه او برایم مملو از ارامش است ،جایی که با تمام وجود احساس زنده بودن میکنم به طوری که هر روز و هر ماهِ سال را برای دیدنش لحظه شماری میکنم ؛به گمانم دلم را به او باخته ام ،اما این بار از دل باختنم احساس ترس یا سرزنش نمی کنم ،گویا مطمئنم انتخاب درستی کرده ام .
میدانم و یقین دارم در این دنیا و روزگاری که انسان ها رفتنی اند و تو را رها میسازند او تا آخرین نفس ماندنی است و جایی نمیرود ،میدانم حالِ من در کنار او خوبِ خوبِ خوب است و خوب می ماند ،میدانم که او نگهدار من است و مرا دوست دارد.
اما دراین روزها دلم برایش تنگِ تنگِ تنگ است ،نکند دوست ندارد به دیدارش بیایم؟با اینکه هر روز صبح موقع برخاستن از خواب و شب به هنگام آسایش و در طول روز هنگام کارها،او را در کنارم حس می کنم و متوجه مهربانی اش میشوم باز فکر و خیال برم میدارد..
دوست دارم در همین روزهای پاییزی نامه بدست به دیدارش بروم ،دستانم را محکم گره بر پنجره فولادش بزنم و او را محکم در آغوش بگیرم و باری دیگر زیر لب زمزمه کنم:بابا رضا پناهِ من:))Dn۱۴۰۳٫۹٫۷
15:06 - 27 November 2024