حسرت نگـاهِ پنجره ها را گرفته استبغضی گلـوی زخمی ما را گرفته استكی این سفر به آخرِ خود میرسد، ببیندستم چگونه دستِ دعا را گرفته استدر انتـظارِ آمـدنت، لحظـه می كِشیمیک عمـر انتـظار كجـا را گرفتـه استحالا غروب ها، همه بارانی اند و بـسباران عجیب حال هـوا را گرفته است!
برگرد! و با وسیعِ خودت آسمـان بسازغربت نه آسمان همه جارا گرفته استبشكن طلسمِ غربتِ ما را، دعـا بخواندستی ازاین قبیله، خدا را گرفته است#کتابنوش#کتابـنوش#دخترانـباران❥︎❈••••••↷ 08:50 - 27 تیر 1404