بعد از مدت ها مهر کسی به دلش افتاده بود،قلبش برای او میتپید و گویی خونی شده بود که در رگهای عاشق قلبش جریان داشت.دو روز مانده بود تا وصال به یارش ...هنگام بامداد بود و هوای خنک صبگاه ذوق او را مضاعف می نمود.یک چشمش به وسایل خریداری شده برای مراسم عقدشان بود و چشم دیگرش به انگشتر زیبای نشان!
بوسه ای بر انگشتش زد و دستش را رو قلبش گذاشت...ناگهان صداهای ممتد و مهیبی در گوشش پیچید...گویی در دلش هم چیزی فرو می ریخت...و تنها چند ساعت بعد ، خبر شهادت مرد قهرمان زندگی اش در حین خدمت به مام میهن را به او دادند
و حالا این بارش بی امان اشک بود که دلتنگی و غمِ توام با افتخار را در ماورای وجودش فریاد می زد...! و این حسرت غریبی بود که همچون بذری نوپا در دلش پا می گرفت...(زینب بنی طالبی)#پویش_مشق_صلابت#رسانه_استادان_دانشگاه
09:11 - 25 June 2025

133 Views