تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشیشب آخر روی زلف پریشان خودم باشیمن از تاریکی شب های این ویرانه می ترسمتو را آورده ام خورشید تابان خودم باشیفراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزدکه یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشیپدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای گردمبه تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگر چه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی استکه تو این چند ساعت را به دامان خودم باشیاز این پنجاه سال تو سه سالش قسمتم باشدیک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشیسرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کردبیا خب میهمان کنج ویران خودم باشیسرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشیکنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشیعلی اکبر لطیفیان
19:21 - 20 July 2026

1 Reactions
153 Views