نانوایی شلوغ بود و چوپان،مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد....نانوا به او گفت :چرا اینقدر نگرانی؟گفت: گوسفندانم را رها کرده‌ام وآمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!نانوا گفت :چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟چوپان گفت : سپرده‌ام...،اما او خدای «گرگها» هم هست👍
18:33 - 29 August 2026

42 Views