13- «باستی هیلز»بوق این قدر نزدیک بود که گفتم تمومه؛شیرجه زدم تو پیادهرو. هیچی نمیشد، ساق و مچ رو میگرفت؛از جفت پا علیل! گوشی رفت تو جوب؛با سینه محکم خوردم رو موزاییکها،کفش یه عابر رو ماچ کردم.برگشتم نگاه کردم؛ مردم...#فردای_براندازی#داستانکاز اینجا بخوانید:https://eitaa.com/sadid_ch/372