بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ #بیگانه به قلم فتحعلی علوی سوق خلاصه. قسمت دوم...سارا که #دبیرستان نرفته و حالا دانشجوست و #دانشگاهش هم تعطیله...بعدها آن لحظه را کلاس واقعینامید. همانجا، زیر نور آپاچی، با دهانی پر از نان و دستی پر از سنگ، فهمید که #تمدن، یعنی زنی که با یک پا از کوه بالا میآید تا شکم مبارزان را سیر کند.تمدن، یعنی بیبی زهرا که اندیشه میکند و #دایه_دایه میخواند. تمدن، یعنی رضا، هادی ،نرگس ، جلال ، که دیگر از آهن نمیترسند....بی بی زهرا که دسمالش از خون کربلایی گوهر سرخ شده بود ....آن شب، آپاچیها عقب نشستند، زخم های توپ هفت لول تاندربولت ، تک لول آپاچی و پرنابه های ام کیو ها ...... امابی بی میدانست این تازه اول فصل است. رو به باقی مانده مبارزان کرد، با دیالوگی کوتاه: درس بعدی، تلهساختنه. فردا صبح، .... جلال پسرک باهوش ،بی بی مگه پنجاه سال نیمقرن نمیشه ، چرا ما قوی نشدیم!؟... بیبیزهرا تبسمی تلخ کرد. ما چه شاگردای خوبی شدیم.. گلنسا
هم، در حالی که عصایش را میزد زمین، گفت:...بچه ها با آوای بی بی: سرنهادم برزمین ،حکم امیرالمومنین ،امیرالمومنین را یاد کردم ،سرکوه بلند فریاد کردم....و سکوت کوه، این بار نه از ترس، که از اندیشیدن بود.صبح، کوه سیاه از مه سفید بیرون آمد،انگار زمین نفسش را بیرون میداد
عطر ذکر بی بی زهرا در همه جای کوه پراکنده بود: یا ودود... او باز هم اول از همه بیدار بود...در همان ابتدا که همه بیدار شدند...بیبی که هماره پیشانی مینا یش را به دستمالی سیاه میبست .چونان ابری که بر ماه سایه افکنده باشد . این بار، چه شگفت،دستمالی دیگر بر سر داشت.چه بگویم؟پارچه ای سرخفام
به رنگ شفق، به تلألو اناری که ناگاه از غبارخاکستری بیرون زده باشد. سپیدمویان دیار، رازداران خاطرهها، زمزمه میکردند که این پارچه ی سرخ سالیان دراز، نخست بر درگاه چادر و خلوتکدهی میر مرتضی آرمیده بودسپس بر آستانهی میرمحمد شریف، و بعد در محراب خانه ی میرحنیفه مآوا گزیده بود. گویی روح این بقاع
در تاروپود آن حلول کرده، اینک بر فرق بیبی زهرا به رازآیینی دیگر سر برآورده است...مبارزان همه از اشکفت ها بیرون آمدند.بعضیها هنوز زخم دیشب را میبستند. بعضیها بچهها را بغل داشتند. بی بی رفته بود لب پرتگاه،آموزگار چوبی را به او رساند،آذر خش رففت کنار بچه ها .امیدخندیدو گفتمگه معلما هم گوش میدن
..بی بی روی خاک خط میکشید. کلاس امروز،همانجا بود،در هوای آزاد،روبهروی درهای که آپاچیها از آن سمت میآمدند.دیشب معلم گفتن آهن زنگ میزنه،ما نه..اما آهن هم یه ترسی داره.میدونین چیه؟...بی بی لبخند زد.نه. آهن از زمین میترسه. از جاذبه. از افتادن. و ما اینجاییم، روی زمین خودمون...ادامه دارد
16:03 - 6 June 2026