ببین، من در زندگیام آنقدر محتاط قدم برداشتهام که یک سری خوشیها را از ریشه خشکاندم، به طوری که انگار هیچ لذتی وجود ندارد و هرچه که هست مصیبت و دردسر است.همیشه ظرفیت زندگیام برای عضویت آدمهای جدید پر است، چرا؟ چون جایخالی دندان اذیت میکند، از زیبایی صورت
کم میکند و به ندرت با غمش پیرت میکند،حالا فرقیهم ندارد نیش باشد و یا آسیاب.حکایت همین آدمهایی است که رفتن را بهتر از هرچیزی بلدند.مثل این میماند که کودک باشی اما از ترس افتادن و زخمی شدن روی جدولهای کنار خیابان راه نروی..متاسفم؛من همیشه دم از دیوانگی زدم اما هیچوقت دیوانهی خوبی نبودم.
05:14 - 16 اردیبهشت 1405