میخواست گل كه دم زند از رنگ و بوى دوستاز غيرت صبا نفسش در دهان گرفتآسوده بر كنار، چو پرگار میشدمدوران چو نقطه، عاقبتم در ميان گرفتآن روز، شوق ساغرِ مِى خرمنم بسوختكآتَش ز عكس عارض ساقى، در آن گرفتخواهم شدن به كوى مغان آستينفشانزين فتنهها كه دامن آخر زمان گرفت
مِی خور که هر که آخر کار جهان بدیداز غم سبک برآمد و رطل گران گرفتبر برگ گل، به خون شقايق نوشتهاندكان كَس كه پخته شد، مِى چون ارغوان گرفت#حافظ چو آب لطف ز نظم تو میچكدحاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت 09:56 - 11 October 2024