درد یک پنجره را پنجره ها می فهمندمعنی کور شدن را گره ها می فهمندسخت بالا بروی ، ساده بیایی پایینقصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمندیک نگاهت به من آموخت که در حرف زدنچشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمندآنچه از رفتنت آمد به سرم را فردامردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

