عصبانی بودم از دستش و تو قیافه.ساکت بود و هیچی نمیگفت.همین هیچی نگفتنش دیوونه ام میکرد.رسیدیم به ابمیوه فروشینگام کرد و گفت یه بستنی بخوریم؟و من شنیدم:ببخشید که ناراحتت کردم. میخوام از دلت در بیارم ولی خودمم حال خوبی ندارم.ولی واسه این که خنده تو ببینم میخوام بستنی مهمونت کنم.آشتی؟
سرمو اوردم بالا، گره بین ابروهامو باز کردم،زیر چشمی نگاش کردم،یه لبخند ریز نشوندم گوشه ی لبم و گفتم:حالا یعنی داری میگی ببخشید؟خندید..گفتم:ولی من لاته میخورم😊پ.ن:ادمها فقط باید همو بلد باشنهمین🤌
19:00 - 17 September 2026