حکیم عارفی می گفت:#دفاع_مقدس، جبهه؛راننده گفت دیگه جلوتر نمیرم.گفتم: بچه ها منتظر ما هستن نریم دست خالی میمونن.گفت مگه نمیبینی از آسمان آتش میریزن.اصرار کردم ولی قبول نکرد.پیاده شدم یکی از جعبه های مهمات رو از کامیون برداشتم حرکت کردم.راننده دنبالم دوید.این چه کاریه؟! کجا میری؟!گفتم: