وقتی حضرت ابراهیم رو انداختن آتش یه قورباغه آب،دهانش پُر کرد.گفتن: اینجوری نمیتونی آتش رو خاموش کنی.گفت: میخوام پیش خدا بگم این از دستم برمیومد انجام دادم.گفتم: منم میخوام پیش مادرم #حضرت_زهرا_سلام_الله_علیها بگم:مادر این از دستم برمیومد انجام دادم.راننده گریه کرد صورتم رو بوسیدگفت: بریم خط...
حکیم عارفی می گفت:#دفاع_مقدس، جبهه؛راننده گفت دیگه جلوتر نمیرم.گفتم: بچه ها منتظر ما هستن نریم دست خالی میمونن.گفت مگه نمیبینی از آسمان آتش میریزن.اصرار کردم ولی قبول نکرد.پیاده شدم یکی از جعبه های مهمات رو از کامیون برداشتم حرکت کردم.راننده دنبالم دوید.این چه کاریه؟! کجا میری؟!گفتم:
22:25 - 20 June 2023

15 Reactions
38 Views