یار آن بود که صبر کند بر جفای یارترک رضای خویش کند در رضای یارگر بر وجود عاشق صادق نهند تیغبیند خطای خویش و نبیند خطای یاریار از برای نفس گرفتن طریق نیستما نفْس خویشتن بکُشیم از برای یار#سعدیجان
من در هجوم غمها با غصه در نبردم از سوی عشق و معشوق همواره طرد طردم در کوچه ها گرفتم زانوی غم به اغوش یخ بسته اه و اغوش ما بین دست سردملبخند میزند مرگ از انتهای کوچه غافل که خود هماره همراه مرگ و دردم#بداهه