ادامه:راه عشق حقیقی است. راهی که بیخطر نیست، پر از آزمون و دشواری، اما هر کس مرد این راه باشد، پاداشش عاقبت نورانی است.پیرمرد با حسرت و اشک به فریور گفت ، ای جوان:
بخش دوم فصل ششم: پیرِ تنهافریور آرام و با قدمهای سبک در میان دشتهای بیانتها قدم میزد. نسیم خنکی میوزید و صدای دوردست پرندگان، همراه با نسیمی که از لابلای شاخههای درختان میگذشت، سکوت دشت را میشکست. ناگهان در دوردست، پیرمردی را دید که تنها در نیستان ایستاده بود و سازی در دست داشت.
Show this thread
صرف شد عمرم برای هیچ و پوچمن ندانستم چه کردم وقت کوچمن بخود گفتم چو یارت رفته استزندگانی و جهانت رفته استسر به صحرا من نهادم از غمشسینه خود وا نهادم از همشحال دیگر وقت عشق یار نیستجز به استقبال مرگم کار نیست بی وفا بودم برِ پروردگار بی حیا بودم به عشق کردگار...←
→اتشی بر جان من امد رفیق حیف شد عمر و جوانیم دریغ.فریور به پیرمرد نگاه کرد و گفت:مرگ را جز او نداند ساعتشفرد بی تقوی ندارد طاقتش در جوانیت تو نادان بوده ای در رهت از سربداران بوده ای....←
→انچه از تو فوت گشته خب گذشت..از چه حالت از مضی افسرده گشت؟انچه بر تو خواهد آمد بعد از این کو ، کجا باشد ، توانی؟ ان ببین فرصتی باشد میان ایندو نیستان غنیمت دار، وقت غصه نیستاز همین حالا قدم زن در رهشانچه رفته نیست، حالا در دهشرو بفکر عشق خود بر یار باش روز و شب از بهر ان بر کار باش
پیرمرد با لبخند و ارامشی قلبی گفت:اگاه کردی تو مرا اخر برادر سرشار کردی تو مرا از او برادرعشق حقیقی را نشانم دادی ای دوستصد رحمت و صد نور بر جانت برادرو با قلبی آرام راه خودش را پیش گرفت
فریور این حقیقت بزرگ را در قلبش حس کرد و فهمید که عشق به غیر پروردگار، چیزی جز رنج و اندوه به دنبال ندارد و تنها عشق به خداوند است که نور و رحمت ابدی به همراه دارد. و خداوند چه مقدار اورا دوست داشته که در ابتدای جوانی او را متوجه کرده ، تا مانند آن پیر حسرت از بین رفتن جوانیش را نخورد
و اینجا، نقطه آغاز راه او بود، راهی که از آن پس هر قدمش به سوی نور و امید بود.
18:40 - 10 July 2025