شبی با خود به خلوت رفته بودم ز خلق و ادمی من رسته بودمبیامد از ته قلبم نداییچنین بد حال اخر گو چرایی ؟؟چرا در خلوتت تنهای تنها کنی گریه تو از اعماق غمها؟ندیدم من غمت را تا به حالاچر اشک آمده از دیده بالا؟تو ان بودی که من با دیدن توبخندیدم من از خندیدن تو
چرا اکنون به این حال و هوایی چرا اکنون تو بی نا و نوایی؟بگفتا گر که خندیدم به برخی نبد خندیدن من جز به تلخی به خلوت حال من بد باشد ای دوست به جلوت لیکن ان خوش باشد ای دوستچرا که حال بد را جلوه دادنبود زخم و خَرَق بر خرقه دادنمکن هرگز قضاوت را بظاهر غمین با شد به خندیدن چو ماهر#فریور#بداهه
06:00 - 9 November 2025

2 Reactions
746 Views