امروز درد را در سینهی مادری دیدم که فرزند خردسالش را به خاک سپرد.میگریست، فریاد میکشید و آدمها، با تمامِ درماندگیشان، برایش صبر میخواستند.چه موجودِ پرادعا و ناچیزیست انسان! برای فرداهای نیامده نقشه میکشد، از عقل و اختیار و عظمتِ خویش سخن میگوید، اما در برابر مادری که تنها یکبار دیگر آغوشِ فرزندش را میخواهد، تمامِ قدرتش به هیچ میرسد.چه مضحک است این اطمینانی که به زندگی داریم! چنان زندگی میکنیم که انگار چیزی را برای همیشه به ما سپردهاند؛ حال آنکه حتی از ماندنِ عزیزترین کسانمان نیز اطمینانی نداریم.و آنوقت، در برابر چنین مصیبتی، تازه اندازهی واقعیِ خود را میبینیم؛ جماعتی درمانده که یکی میگرید، دیگری تسلیت میگوید و آنیکی دعا میکند، اما هیچکس نمیتواند آن کودک را یکبار دیگر به آغوشِ مادرش بازگرداند.چه اندازه کوچکیم در جهانی که اینهمه خود را در آن بزرگ پنداشتهایم.
Sarve KharamanAlireza Ghorbani @RozMusic.com
06:04 - 12 October 2026