موتوری جلوی خانمی که حدود ده قدم جلوتر از من ایستاده بود، ترمز کرد.موهای بلند و لایتشدهاش با نسیم حرکت میکرد، و نگاه مرد انگار همانجا متوقف شد.با لحنی صمیمی پرسید:«موتور میخوای؟»چند ثانیهای مقابلش ایستادند؛ تعارفِ او، تردیدِ خانم، لبخندهای کوتاه...اما گفتوگو بینتیجه ماند.بعد ناگهان
گاز داد، از کنارم گذشت، بیآنکه حتی نگاهی بیندازد.من هم مثل همان خانم منتظر ماشین بودم.اما چادرم—ساده و بیادعا—مثل مرزی نادیدنی، میان ما و نگاهش کشیده شده بود.هیچ حرفی نزد، هیچ پیشنهادی نداد…#چادر_من#همراه_باغیرت_من🤍🕊 15:43 - 16 February 2026