⭕️ مهمانی از هامبورگ🔹دستهای از عکسهای آقا سیدعلی و آقا سیدمجتبی را بغل گرفته بودم و بین جمعیت پخش میکردم. هر کس عکسی میگرفت، انگار نشانی کوچکی برای ادامه راه با خودش میبرد. میان آن شلوغی، خانمی میانسال جلو آمد. دو عکس گرفت، کمی مکث کرد و با دقت به آنها نگاه انداخت؛ بعد سرش را بالا آورد و با برق عجیبی در چشمهایش گفت: «میشه چند تا عکس دیگه هم بهم بدی؟» با خوشحالی چند عکس دیگر به دستش دادم. با وسواس یکییکی لولهشان کرد و آرام داخل کیفش گذاشت؛ انگار چیزی گرانبها را پنهان میکند.🔹تعجبم را که دید، خودش گفت: «من از هامبورگ اومدم. پنجشنبه قراره اونجا برای آقا مراسم بگیریم. گفتهن برگزاری مراسم اشکالی نداره، اما حق ندارید عکس بذارید... ولی من به کوری چشمشون عکس آقا رو میبرم.» ذوقم چند برابر شد. گفتم: «پس بیشتر بردارید.» آهی کشید و گفت: «نه... اگه توی فرودگاه بفهمند، خیلی اذیتم میکنن. همین چادرم هم براشون بهانهست.» یکباره خجالت کشیدم؛ از زنی که آن سوی دنیا، برای نگه داشتن چادرش و چند عکس، اینهمه هزینه میداد، و از خودم که شاید به سادگی از کنار این نعمتها میگذشتم.🔹زیپ کیفش را بست. گفتم: «ممنون که اون طرف دنیا برای آقا مراسم میگیرید.» با صدایی لرزان گفت: «نه... شما کار بزرگ رو میکنید که هر شب به خیابان میاین. این قدمها برکت داره. من خیلی مریضم؛ پاهام همیشه درد میکنه، اما این چند شبی که اومدم، هیچ دردی حس نکردم.» بعد چادرش را مرتب کرد و گفت: «تو رو خدا حواستون به خیابونها باشه... چشم امید ما به شماست.» همدیگر را محکم در آغوش گرفتیم. او رفت و من هنوز نگاهش میکردم که صدایی از پشت سرم بلند شد: «ببخشید... میشه یه عکس آقا سیدمجتبی هم به من بدید؟»🔸 زهرا صالحی
🔸خرده روایت رسانه KHAMENEI.IR از مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب درتهران؛ ۱۴۰۵/۰۴/۱۵ 01:57 - 18 August 2026