گفته بودند روز عید فطر، تشییع شهید داریم‌. نماز عید را که خواندیم، ایستادیم به نماز میت بر پیکر شهدا. بعد هم پشت سر شان از حرم حضرت عبدالعظیم راه افتادیم به طرف میدان. دوربین موبایلم را روشن کردم و شروع کردم به فیلم گرفتن از جمعیت. خودم را آرام آرام جلو کشیدم و به ماشین شهدا نزدیک کردم...
43 MB
دوربین را روی تابوت‌های پوشیده در پرچم، زوم کردم تا بتوانم نام شهدا را بخوانم. چشمم خورد به تابوتی که بالاتر از بقیه بود. تصویر دختر نوجوانی با لبخند شیرینی بر لب. اسمش آشنا بود؛ فاطمه خزائی. انگار چند روز پیش تصویر پدر شهیدش را در سطح شهر دیده بودم. چشم چرخاندم که شاید تابوت پدر را ...
میان تابوت‌ها پیدا کنم. نبود! برایم معما شده بود چرا این دختر تنهاست؟!دلم می‌خواست جلوتر می‌رفتم و دستم را به تابوتش متبرک می‌کردم. خودم را در میان جمعیت جلو کشیدم. دستم به پایین ترین تابوت رسید، اما به آن شاخه بلند،نه. خیلی از قد من بالاتر بود. هر چقدر دستم را می‌کشیدم به بلندای او نمی‌رسید...
پا به پای تابوتش جلو می‌رفتم تا شاید گره ذهنم گشوده شود. مسیر تشییع که به پایان رسید، ماشین توقف کرد. پیرمردی جلو آمد و به یکی از همراهان ماشین شهدا چیزی گفت...من پدربزرگ فاطمه‌ام. میشه تابوتش رو پایین بیارید تا دست من و مادربزرگش برسه...پیرمرد را فرستادند بالای ماشین تا نوه‌اش را در آغوش بگیرد...
مادربزرگ مانده بود آن پایین با اشک‌هایش. آخرسر تابوت را یک ردیف پایین آوردند تا او هم نوه‌اش را نوازش کند.پدربزرگ و مادربزرگ فاطمه، حالا حالاها باید صبوری می‌کردند. مداح پشت میکروفون گفته بود که همه خانواده‌ خزائی را یک جا زده‌اند. پیکر همگی به ایران برگشته و چند روز قبل دفن شده بود؛ اما ...
از فاطمه چیزی پیدا نشد. آخرسر گلبرگی از این گل پرپر یافته بودند و حالا روی شانه های مردم می‌رفت تا به آغوش پدر و مادرش بازگردد...#شهیدخزائی #فاطمه_خزائی#عید_فطر #رمضان#جنگ_رمضان #جنگ #ایران #لبنان #انتقام#شهید #شهدا #تشییع
13:03 - 24 March 2026