آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکشباغ بی برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکشسازِ او باران، سرودش بادجامه اش شولای عریانی‌ستور جز اینش جامه ای بایدبافته بس شعله‌ی زر تار پودش بادگو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهدباغبان و رهگذرای نیست
باغ نومیدانچشم درراه بهاری نیستگر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،ور برویش برگ لبخندی نمی‌روید؛باغ بی برگی که می‌گوید که زیبانیست؟داستان از میوه‌های سربه گردونسای اینک خفته درتابوت پست خاک می‌گویدباغ بی برگیخنده اش خونیست اشک آمیزجاودان براسب یال افشان زردش می‌چمد درآنپادشاه فصل‌ها؛پاییز!
01:02 - 15 September 2024



2 Replies

Profile picture of ‌علیرضا مهدیزاده‌
@Amahdizade15 September 2024
Replying to @Favvare
در اغوش اسمان ها گشته اییم ارام در خوابی پر از دالان های ریز و تو دارش اگر جایی رویم تا هم شویم عاشق دگر عاشق نباید شد در این ره جز شهادت ها بباید گشت معشوقی، به دام عاشقی افتد، عاشقی دانا به راه گز نمی افتدبه ناگه ها مادر شد،عاشق قصهمادری زیبا، عاشق تر از انها که عاشق بوده اند حالا