#داستانککفش بی حرکتمرد هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون میزد.کفشهایش را میپوشید؛ همان کفشهای قدیمی که کفشان آرامآرام نازک شده بود.مسیر خانه تا محل کار طولانی بود. اولش تند راه میرفت، اما چند خیابان که میگذشت، قدمهایش آهستهتر میشد. گاهی عرق پیشانیاش را پاک میکرد و نفس عمیقی میکشید.یک روز، کنار خیابان ایستاد، نگاهی به ماشینهایی که یکییکی از کنارش رد میشدند انداخت و گفت:«خوش به حالشان...»بعد رو به آسمان کرد:«خدایا، من کی ماشیندار میشم؟»فردای آن روز هم همین بود. پسفردا هم.
حتی روزهایی که باران میآمد، چترش را برمیداشت و همان راه را میرفت.یک روز در محل کار، همکارش هنگام ناهار گفت:«اینهمه راه رو هر روز پیاده میای؟»لبخند تلخی زد.«چارهای ندارم.»همکارش چیزی نگفت.مرد اما همان شب تصمیمش را گرفت.«دیگه نمیخوام اینطوری زندگی کنم.»
چند روز بعد، کاری به او پیشنهاد شد که پول خوبی داشت. کار سختی نبود؛ فقط باید در ازای انجامش، چشمش را روی چیزی میبست.وقتی پاکت پول را روی میز گذاشتند، چند ثانیه به آن خیره ماند.بعد پاکت را برداشت.چند هفته بعد، یک ماشین جلوی خانهاش پارک بود.صبح روز بعد، برای اولین بار کفشهایش را نپوشید.
همان کفشهای قدیمی کنار در ماندند.مرد سوار ماشین شد و از همان مسیری عبور کرد که سالها با پای خودش رفته بود.چراغ قرمز شد.برای چند لحظه، از پشت شیشه به پیادهرو نگاه کرد.مردی با کیف در دست، عرق پیشانیاش را پاک کرد و به راهش ادامه داد.چراغ سبز شد.ماشین حرکت کرد.روزها گذشت.
صبحها دیگر عجلهای برای بستن بند کفش نداشت. در ماشین مینشست، کولر را روشن میکرد و مسیر را پشت سر میگذاشت.کمکم حتی همان مسیر هم برایش ناآشنا شد.تا اینکه یک صبح، سر کار، هنگام برداشتن فنجان چای، انگشتان دستش ناگهان شل شد.فنجان افتاد.صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.خواست بلند شود،
اما پایش فرمان نبرد.چند ساعت بعد، سقف سفید بیمارستان بالای سرش بود.روزها در بیمارستان گذشت.پزشکها میآمدند و میرفتند. تمرینها شروع شد.یک روز پزشک پرونده را بست و گفت:«بدنت مدتها به تحرک عادت داشت. اگر هر روز حتی نیم ساعت پیادهروی میکردی، این اتفاق نمیافتاد.»
مرد چیزی نگفت.فقط به دست بیحرکتش نگاه کرد.مردی با لباس کار، کیف به دست، آرام قدم میزد.مردِ روی ویلچر مدت زیادی نگاهش کرد.بعد چشمش افتاد به دست خودش.دستی که بیحرکت روی دستهی ویلچر مانده بود.و برای اولین بار، یاد کفشهای قدیمی کنار در خانه افتاد.کفشها هنوز همانجا بودند.
07:09 - 26 September 2026