بخون ضرر نمیکنی...خونه خالیه. هیچ کس نیست. من تنهام با صدای تیک تاک ساعت و صداهای گاه و بیگاهی که از وسایل خونه در میاد. احساس ناکافی بودن یقم رو گرفته. سگ سیاه افسردگی، مثل پیرهن بلند سیاهی که امروز پوشیدم و مامان گفت بهت میاد، تنم رو به آغوش کشیده، فکر می کنم نکنه افسردگی هم به من میاد.
سعی میکنم بخندم و از این واقعیت که شاید امروز غمگینم فرار کنم. امروز از اون روزهایی بود که رخوت آروم آروم خزید و جا خوش کرد. الان همه چیز تاریک تر از صبحیه که فکر میکردم امروز روز خوبیه. من خستم. دل شکسته و غمگین از دویدن برای حقی که برای خودم قائلم. حق شاد زیستن.
انگار شادی جایی دورتر از ما ایستاده و هر چه با شوق دنبالش برم دور تر میشه. به این فکر میکنم کجای زندگی ام؟ نه موهبت الهی ای دارم که از کودکی همراهم باشه و منو متمایز کنه، مثل آوازه خون بودن، یا داشتن هوش بالا یا زیبایی یک شاهزاده.
نه ممارستی برای به پایان رسیدن کارها و تبحر در یک شاخه که بتونم بهش اتکا کنم..من در میانه همه چیز معلقم. در یک باتلاق توی جنگل خارج از زمان و مکان گیر کردم، نه غرق میشم و نه می تونم بیرون بیام. گیر کردم، سنگین شده ام، معلقم.#هامین 11:55 - 13 July 2025