او همیشه گوش میداد.نه فقط به حرفها، به سکوتها، به لرزش صدا، به نفسهای بریده.همه میآمدند تا آرام شوند، بیآنکه بپرسند خودش چند شب است نخوابیده.مهربان بود، بیهیاهو.
هر کار کوچک را با وسواس تمام میچید، حتی وقتی کسی نمیدید.و همیشه لبخندش آماده بود،اما انگار خودش را برای آخر وقت گذاشته بود…و آخر وقت هیچوقت نمیرسید.