روزگار سرد و تاریکی دچارم شد رفیقبختک ِ افتاده بر بختِ سیاهم را بفهمبا زبان اشکِ نمنم با تو میگویم سخنمعنیِ نا گفته هایِ در نگاهم را بفهممی تراود بغض های شعرم از چشم قلمدر غزل ها شکوه های گاه گاهم را بفهمقصد همراهی ندارد کفشم از دلخستگیقصه هایِ نارفیقِ نیمه راهم را بفهم...💔