«برای تویی که🌱..»+ دوستم زنگ زد، درد و دل کرد و از بین کلماتی که از میان لب هایش بر می خواست رازی نهان آشکار شد، که دوست داشتم با قلم به جنگ با آن کلمات بروم(:
میخواهم بنویسم. برایی تویی که خود میپنداری در دیار تن ما هیچ نیستی اما درست در بلند ترین نقطه شهر مغز به حکومت نشسته ای، اما مغز به دلیل جهالت مردمان تو را محکوم به ماندن در قصر کرده است.
آری شاید راست می گویی. شاید تو واقعا مظلوم هستی به سان ۲۵ سال در خانه حبس خورده اش!به وقت هر تاریکی تا روزنه های نور در خلسه و با چشمانی باز تمام سخنانت همانند آویزی تزئینی از میان چشم هایم می گذرند و صدایشان پرده گوش هایم را پاره می کند.
تو شده بودی عضوی جدا ناپذیر که باید می پذیرفتم در دنیا نباید نزدیکش شوم که مبادا تاریکی وجودم با تاریکی وجودش بر هم غلبه کنند و جفتمان را در گرداب تباهی ببلعند.تو می پنداشتی که من دوستت نداشته ام. می پنداشتی که ملعبه دستان من بوده ای اما تو در همان مدت کوتاه من، یا بهتر است بگویم خود وجود بوده ای
که در من به خروش افتاده بود.اما دستان سیه روزگار که لشگریانش آماده به کارند تا وجود ها را بی وجود کنند تو را ز من دور و دور تر می کرد.اما نمیدانست که در جان و تنم نزدیک و نزدیک تر می شوی.حال آنقدر نزدیکی که خودی را نمیابم ..اما محکوم به سکوت و مجبور به ترکم!
هر روز در عذاب مهمل های زندگی روزی تکه ای از جانمان کم می شود.آه ای مفرد مذکر غایب اما همیشه حاضرم، من تو را نه همسر گونه بلکه پرستش گونه می پرستیدم و تو برای من یک چیز ورای یک همسر بودی (:
تو گویی خود من در کالبدی دیگر بودی که هیچوقت قرار نبود دست تقدیر ما را به هم برساند اما کنجکاوی مان کار دستمان داد و ابرو های تقدیر را به هم گره زد و بر افروختگی اش دامن گیرمان شد.اینها را گفتم تا بدانی که ای عزیز ترین عزیز ها، عمیق ترین عمق ها،
مرتفع ترین عشق ها، ای غریبه ترین آشنایم و ای محرم ترین نامحرم تا ابد تو را دوست خواهم داشت و همچون عضوی جدا ناپذیر در انتهای راهروی قلبم درست در مخفی ترین پناهگاهش از تو نگاه داری خواهم کرد و انتهای همه فلسفه بافی هایم فقط میتوانم بگویم که دوستت دارم تا زمانی که زندگی ادامه دارد♥️(:#حوراء#بداهه 00:58 - 1 August 2025