من عاشق تجمل نیستم...عاشق زندگیام. دلم میخواهد خانهمان بوی ما را بدهد؛ بوی چوب، قهوه، کتاب، غذای خانگی و خندههای بینمان. دلم میخواهد یک عصر پاییزی، کیک هویج بپزم و تا خنک شدنش، سوپ را هم بگذارم جا بیفتد. مرصعپلو را برای شام آماده کنم، بعد با یک فنجان قهوه و کتابی نیمهخوانده، منتظر صدای کلیدت
پشت در بمانم. دلم میخواهد وقتی وارد خانه میشوی، گرمای خانه قبل از من به استقبالت بیاید و بعد، من.دلم میخواهد گوشهی خانه، بوم نقاشی نیمهکارهام باشد، گرامافون آرام چیزی پخش کند، استکانهای کمرباریک روی سینی چای بدرخشند و زندگی، با تمام سادگیاش، میان ما جریان داشته باشد. نه برای اینکه
خانهمان شبیه عکسهای مجلهها باشد، برای اینکه هر گوشهاش تکهای از روح من و تو باشد.من آرزوی قصر ندارم؛ آرزویم این است که سالها بعد، وقتی از یک روز خسته برمیگردی، در را که باز میکنی، زیر لب بگویی: «رسیدم خونه...» و آن «خونه»، یعنی من... یعنی تو... یعنی تمام زندگیای که با هم ساختیم🪵🤎.#حوراء 04:21 - 4 July 2026