تن خستهاش کشید و رسید بر جای خواب،خزید زیر لحاف، از بیم هر اضطرابگویی که دیو و دد در پیاش بودند سخت،لحاف شد حائل و شد محکم از بختناگه حس آمد و خورد بر او چیزکی،نترسید، فقط لحظهای لرزیدکیآرام دید که بله، غم کنارش نشست،پهلوی او دراز، بر این سینه رنجبست.
گاهی بغض در گلو، چون لقمهای گیر کرده،بیآب و بیرهایی، راهی دگر بستهاین بغض فرق داشت، این بغض خار داشت،چون بادکنکی در سینه، که گرهی کور داشتدردی چنان عظیم، که مرگ به از او بود،دردی که از حیات، هر لحظه میربودمایلم ز غوغای جهان، غافل شوم،زین همه رنج و درد، یک لحظه فارغ شوم
این زندگی جز رنج، چیزی به بر نداشت،بیارزش است این رنج، که حاصلی نداشتدلش به ماندن بود، راه، راه رفتن،ندانستی رنج، این جانِ خسته را کندنزخمهای دل خون او، علاجی نداشت،این همه رنج و درد، جز آلامی نداشت میگذرد هر چه هست، اما غم ادامه دارد،هر آنچه دوست داشت، گویی زمان میدزدد
گر برگردد هم، کافی نباشد این بار،اشکالی نیست، او محبوب نبود، ای یار.
03:09 - 13 September 2025