در آن میدان، جایی که خاکش بوی غربت میداد و مثل لبهای خشکیدهی بنیهاشم از تشنگی ترک برداشته بود، قاسمبنالحسن آرامآرام در آغوش عمویش فرو میریخت؛ نه فرو ریختنِ یک جسم، که فروپاشیِ یک جهان کوچک در دلِ طوفانی از جنگ…
لبهایش هنوز میلرزید… هنوز آن جمله که ″عمو به فریادم رس″ در گلویش گیر کرده بود؛ انگار حتی مرگ هم شرم داشت آن صدا را کامل ببرد و خاموشش کند.نفسهایش بریدهبریده شده بود و هر دم، انگار آخرین جرعهی زندگی را با زحمت از زمین قرض میگرفت.
پاهایش را با تقلا روی خاک میکشید، گویی هنوز میخواست بماند… فقط یک لحظه بیشتر… فقط یک نفس دیگر…اما مگر سینهای که زیر سم اسبها له شده باشد، جایی برای ماندن دارد؟!…امام حسین علیهالسلام او را در آغوش گرفته بود؛ تمام و کامل… انگار دنیا در همان آغوش جمع شده بود.
آخر قاسم، برای او فقط یک کودک نبود… قاسم همان حَسن بود… حسنی که حسین ده سال تمام، هر شب جمعه در بقیع به زیارتش میرفت و از دلتنگی برایش، خون میگریست.و حالا دوباره مرگ میخواست حسنَـش را از او بگیرد…
دستهایش را محکمتر حلقه کرد به دور بدن قاسم… مثل کسی که بخواهد زمان را نگه دارد، لحظه را از رفتن باز دارد… اما زمان همیشه بیرحمتر از هر آغوشی است؛ آرام میلغزد و هرچه را دوست داشته باشی، با خودش میبرد.قاسمبنالحسن، با چشمانی که دنیا در آن آرامآرام خاموش میشد، سرش را آهسته چرخاند…
و آنجا دید…نه با نگاه کامل… بلکه با نوری که فقط از دلِ رفتن باقی میماند…پدرش حسنبنعلی را دید…کمی آنسوتر…ایستاده بود…نه با شمشیر…نه با فریاد…فقط با آغوشی باز…آغوشی که انگار از ازل، برای همین لحظهی آخر آماده شده بود…
برای پایان شیرینی که قاسم انتظارش را میکشید و آن را فریاد زده بود:شهادت در راه حق، برایم از عسل شیرینتر است…»جوان سیزده ساله لحظهای مکث کرد… انگار میان دو آسمان گیر کرده باشد؛یکی آغوشی که او را نگه داشته بود، عموش…و یکی آغوشی که از آن آمده بود… آغوش پدر؛
آغوشی که از سه سالگی، دلتنگش بود و تمام عمرش را با حسرتش نفس کشیده بود…لبهایش بیصدا تکان خوردند…انگار میخواست بگوید:«پدر… دیدی من هم در راه عمویم فدا شدم…؟!دیدی تا آخرین نفس کنارش ماندم؟!…»و حسنبنعلی، با همان نگاه آرام و مهربانش، فقط ایستاده بود…
21:11 - 19 June 2026