داستان تولد و شیرینی رو براش تعریف کردم و گفت بهترین شیرینی دنیا رو انتخاب کردم و در آخر از کیفش تربت خونی اباعبدالله رو با احترام در آورد و ازم خواست که به عنوان هدیه روز تولدم قبول کنم پ.ن : مکالمه عربی بود . به یاد همتون بودم و از سحرتا الان تو حرم به جای شما رفقا زیارت کردم