یهویی دلم برای این شعر یه ذره شد .آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانیدیک نفر در آب دارد می سپارد جانیک نفر دارد که دست و پای دائم می زندروی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانیدآن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمنآن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا داریدنان به سفره جامه تان بر تنیک نفر در آب می خواند شما راموج سنگین را به دست خسته می کوبدباز می دارد دهان با چشم از وحشت دریدهسایه هاتان را ز راه دور دیدهآب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزونمی کند زین آبها بیرونگاه سر. گه پاآی آدم ها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پایدمی زند فریاد و امید کمک داردآی آدم ها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید!موج می کوبد به روی ساحل خاموشپخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوشمی رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید:آی آدم ها...و صدای باد هر دم دلگزاتردر صدای باد
بانگ او رهاتراز میان آب های دور ی و نزدیکباز در گوش این نداهاآی آدم ها…
11:22 - 5 October 2026