ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمدهایفرصتت باد که دیوانهنواز آمدهایساعتی ناز مفرما و بگردان عادتچون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهایپیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگچون به هر حال برازندهٔ ناز آمدهایآب و آتش به هم آمیختهای از لب لعلچشم بد دور که بس شَعبدهباز آمدهایآفرین بر دل نرم تو که از بهر ثوابکشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمدهایزهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلممست و آشفته به خلوتگه راز آمدهایگفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهستمگر از مذهب این طایفه باز آمدهایحافظ
05:53 - 21 June 2026