اومدم خونه مادربزرگمدو تا از پیرزن های همسایه اومدن اینجایکیشون داره از بچه اش که جوون مرگ شده تعریف می کنه که چه آدم خوبی بودهاون یکی شون هی از پشت پوزخند میزنهو با ایما و اشاره به من میگه داره دروغ میگهنمیدونم با حرفای اون یکی گریه کنمیا با کارای اون یکی بخندمخدا به دادم برسه.