ذهنم قفل شده بود من کی این شیطان را صدا زدم کجا..یادم آمد سالها آرمانِ کوچک بیماری سختی داشت طوریکه خواب و خوراک درستی نداشتم..آرمان معلول ذهنی هم بود ، بیماریش اوج گرفت و بعد سالها من بریده بودم ..یک شب تبِ شدیدی داشت ..،
@Iran090317 May 2026ذهنم قفل شده بود من کی این شیطان را صدا زدم کجا..یادم آمد سالها آرمانِ کوچک بیماری سختی داشت طوریکه خواب و خوراک درستی نداشتم..آرمان معلول ذهنی هم بود ، بیماریش اوج گرفت و بعد سالها من بریده بودم ..یک شب تبِ شدیدی داشت ..،
@Iran090310 May 2026با اینکه مشغله ی کاری زیادی داشتم مرتب به دیدنه مادر بزرگ می رفتم ،یکروز سر راه شاخه ی گل رزی گرفتم برایش بردم ،چند روز گذشت ،دوباره رفتم دیدن مادر بزرگِ مهربان،گل رزی که برده بودم خشک شده بود،ولی ننه هنوز توگلدان نگه اش داشته بود و بهش آب میداد،گفتم ننه جانم این گل خشک شده بندازش
@Iran090310 May 2026لبخندی زد و گفت نه یادگار نومه هر وقت نگاه این گل می کنه یاد من می افتد و لحظه ای دلش شاد می شود ،چند وقت بعد دوباره رفتم دیدنش ،باز شاخه گلی برایش بردم ..نیک میدانستم عمر مادر بزرگ مثلِ گل کوتاه است..مادر بزرگها ،پدر بزرگها و بزرگان جز محبت و احترام
@Iran090310 May 2026از ما توقعی ندارند،کاش بهشون بیشتر توجه بشودکاشوقت کم است و لحظات کوتاه عمرتان یلدایی به یاد مادر بزرگها و پدر بزرگ های مهربان عباسی
@Iran090328 April 2026نگار دوستم دلش می خواست پرچم دستش بگیره. پرچممو بهش دادم ،تو دلم گفتم فردا شب یک پرچم ذخیره در خانه دارم برایش بیاورم،خودجوش طبق معمول شبهای قبل هردو پرچم را بردم مراسم ،تا نگار را ببینم و پرچم را بهش هدیه دهم .خانم سعیدی ناظم سرسخته دبستان نزدیکه ده پرچم دستش بود
@Iran090327 April 2026موضوع بچه ها خودشان باید تلاش کنند .دوستم نسترن آمد نزدم گفت برای موضوع درس محمدپسرش درباره شهر مان ،برایش بنویسم،گفتم محمد خودش باید بنویسد، نسترن ناراحت شد و گفت حاضر نیستی چند دقیقه وقت بگذاری یک انشا بنویسی، نسترن جان بگذار محمد کوچولو خودش درباره ی شهرش بنویسد حتی دو جمله باشد
@Iran090327 April 2026شیرین دوسته عزیز گفتی کادو گرانقیمت می خواهی ، بعد تجمع گفتی برویم پیتزا بخوریم اونوقت شب!شیرین جان ما دختر چهارده ساله نیستیم که مناسب سنمون رفتار کنیم،پیام دادی اگه دیدمت بهت سلام نکنم. برایم سخت بود چون کینه ای نیستم،ولی دوستی که هی منو تهدید کنه که فلان کار را بکن و گرنه قهر می کنه
@Iran090326 April 2026۱،هر وقت می رفتم خاله ی پیر و مهربان را ببینم پسرهایش زخم زبان می زدن ،سکوت می کردم ،خاله دستم را توی دستهای مهربانش می گرفت ،لبخند میزد و قربون صدقه ام می رفت ،خانواده می گفتن نرو خانه ی خاله ،تو را با حرفهایشان اذیت می کنن .. گفتم فرصت کمه عمر انسانها مثل گل کوتاه، و لحظات تکرار نشدنی