‹‹منِ دیروز»انگشتانِ بیجانم لابهلایِ تار و پودِ فرش راه میروند. دستانِ پینه بستهام را بر زمین تکیه میدهم. نمیتوانم بلند شوم. پاهایم دِگر نایِ ایستادن ندارد. چشمانم دِگر سویِ دیدن ندارد؛ گویا عنکبوتی روی مردمک چشمانم، پودِ تاریکی بافته است.چه بر سرِ منِ دیروز آمده؟ منِ دیروز، منِ بهتری بود.
منِ دیروز شاد بود، لبخند بر لب داشت و چین و چروکِ غم، بر صورتش خیمه نزده بود؛ اما منِ امروز در مجاورتِ هیچِ مطلق، آکنده از هر گونه درد است.چه بر سرِ من آمده؟ اکنون من دیگر زنده نیستم اما تنها چارهام نفس کشیدن است.
20:46 - 26 August 2024