اون پسری که میاد لب بالکن واحد خوابگاه ما، واسمون گیتار میزنه رو درک نمیکنم. ساعت سه شب سلول های مغز ما نوت ها رو قاطی میکنه، صفحات کتاب دارن با ریتم تو، توی مغزمون رقص باله میرن و از حافظه مون دور و دورتر میشن. جان من بیخیال شو...بازی نکن با روان ما!