ولـی من اگه قرار بود زمان زندگیمو انتخاب کنم قطعا جوانی بودم درروز های پر هیاهوی انقلاب پنجاه و هفت؛از همان دخترانی که معشوقه اشان خواهر صدایشان میکرد و اعلامیه های امام را زیر چادر قایم میکردن..از همان دختر ها که سرشان مدام در کتاب های دکتر شریعتی،آقای مطهری وآیت الله خامنه ای بود..
از آن هایی که دوربین به دست میگرفتن برای ثبت دست خونی هم وطن ها شاید هم نیروی شعار نویس درخیابان های تهران من قطعا همان خانمی بود برای رزمندگان اسلام در شیشه ترشی و مربامی ریخت و ته دلش صلوات میفرستاد تا شاید قاشقی از این محبت ها به کام دلدارش برسد..
من همان خانم جوانی بودم که یک هفته بعد از عقد خبر شهادت آقا سیدش را برای او آوردند :) و شاید هم همان خانمی که هفت سال در فراق دلدارِ جوانِ اسیرش میسوخت..و هربار که کسی از ازدواج گفت،آرام لبخند زدوگفت:قصد ازدواج ندارم ...
شاید هم همان فاطمه خانمی بودم که از ذوق برگشت حاج حسین از جبهه، بوی قرمه سبزی اش تمام محل را پر کرده ...نمیدانم شاید هم امدادگر بیمارستان صحرایی به امید خبری از برادر پازوکی...من فقط این را میدانم که روح من در آن زمان زندگی میکند :)_کربـلایی بانـو
21:28 - 30 April 2026