تقدیم به عمو ابراهیم ذوالفقاری @JANFADAirهمه چی جنگیه، من چقدر خوشبختم!رختِ زیبای نظامی به تنم، سرسختمآتش بس، یک واژهی بیمزه و تکراری بودروزگاری که گذشت، دورهی بیکاری بودخاک میخورد تریبونِ من و میکروفنهاتیترِ یک بود فقط قصهی گلها، چمنها!گرهی کارِ منِ سخنگو آخر وا شدخبر آمد که دوباره همه جا غوغا شددوربینها همه زوماند به لبخندِ لبمهستم اخبارِ مهم، در همهی روز و شبمبوی باروت و غبار آمده در شهرِ وجودآسمان پر شده از غرش و از ترکش و دودبرقِ این درجه و کُت چقدر شیرین استخاکریز و زره و تانک، جهانم این است!نقشهی حمله به دستم، خط و نشان میکشمخطِ قرمز به روی اسمِ جهان میکشمگور بابای گل و چهچهه و شعر و نسیمآتش بس را داخلِ زبالهدانی میبریم!دوربین، نور، صدا... پخشِ زنده، رفتم!همه چی جنگیه، وای من چقدر خوشبختم!