«تئاتر فاصله» با اجرای پاییز و تابستان
تابستانهنوز روی صحنه بوداما کسیپشتِ دکورهای روشنپیچِ نور را می‌بست.تو رفته بودیو فاصلهنقشِ تازه‌ای گرفته بود؛نقشی که هیچ‌کسدر تمرین‌های نمایش ندیده بود.روی پیانونتی از بتهوون باز مانده بود،اما دستی نبودکه ادامه‌اش دهد.
سکوتاز موسیقی دشوارتر شده بود.من مانده بودمو شهری که هر عصرچهره دیگری از خودش رادر شیشه‌ی مغازه‌ها امتحان می‌کرد؛انگار افلاطونهنوز پشتِ پرده نشسته بودو می‌گفت:آنچه می‌بینیتمامِ حقیقت نیست.حق داشت.چون تودیگر دیده نمی‌شدیاما نبودنتاز هر حضوریواضح‌تر بود.بعدیک روزپاییز وارد شد.
نه با باران،نه با برگ‌های زرد؛فقطدستگیره‌ی درسردتر شده بود.انگار فصل‌ها همگاهی بدون خداحافظیصحنه را ترک می‌کنند.تابستانرفت پشت صحنهو پاییزبا همان دکورجایش را گرفت.فقط نورکمی غریبه‌تر بود.کامو می‌گفتجهان برای رفتن توهیچ توضیحی ندارد؛و منتمام شببه همین بی‌توضیحی فکر کردم.
چه مضحک است—آدم می‌تواندبرای بی‌معناییِ جهانفلسفه داشته باشد،اما برای نبودن یک نفرنه.تو آن سوی شهری،من این سوی فصل؛و میان مانه دیوار بود،نه دریا،نه حتی یک جاده—فقط فاصله‌ایکه هر روزیک صندلی بیشتربه صحنه اضافه می‌کرد.پرده پایین آمد.تماشاگران رفتند.
تابستانکفش‌هایش را پشت صحنه جا گذاشت،پاییزمتن تازه‌ای را ورق زد،و منهنوز در تاریکی ایستاده‌امو نمی‌دانماگر حقیقتآن سوی پرده باشد،چراتمامِ دلماینجاست؟شاید افلاطونبرای این سؤالغاری ساخته بود؛اما منتنها یک اتاق دارمو جای خالی تو.پرده.سکوت.
و فاصله‌ایکه این بارنقشِ اول را بازی می‌کند.
19:33 - 16 September 2026
Poetry and memoirs



2 Replies

Profile picture of ‌‹ هیدارا | ‌ 𝓗𝓲𝓭𝓪𝓻𝓪 ‌›‌
Replying to
و فاصله‌ایکه این‌بار نقشِ‌اول را بازی می‌کند..