پدری آمد و میخواست پرش را ببرددختری خواست از آنجا پدرش را ببردمنتظر ماند ببیند قمر بابا رامنتظر ماند بیاید که سرش را ببردچشم این پیر سه ساله که به بابا افتادگریه میخواست دوتا چشم ترش را ببردخواست گیسو بکشد موی سرش سوخته بودخواست فریاد زند تا خبرش را ببرد...#مصطفی_لامی_خادم#شعر#کربلا