📜 به دَرَک که دشت خون میبینی!🖊 در سفری به خوزستان، با استاد و یکی از دوستان عارفمسلکش به دشت عباس رفته بودیم. دوست استاد، نگاهش را به آن دشت پهناور دوخت...همه دلشان میخواست بدانند چه میبیند.🖊 از قبل شنیده بودم از غیب خبر میدهد، اما بهچشم ندیده بودم. لحظهای از خودش درآمد و گفت:
«من این دشت را پر از خون میبینم».آنزمانکه این حرف را زد، جنگی در کار نبود. سالهای بعد، در دشت عباس، آنقدر شهید دادیم که بهمعنای واقعی، شد دشت خون، دقیقاً همانگونهکه او گفته بود. 🖊 اما گویی همه اینها ارزنی برای استاد، ارزش نداشته باشد، در جواب دوستش، با طعنه و تشر، گفت:
«بهدَرَک که دشتِ خون میبینی. صفین هم دشت خون بود. اینکه تو چه میبینی چه اهمیتی دارد؟ وظیفهات در این دشت را هم میبینی یا نه؟ در این دشت خون چه باید کرد؟»🖊 استاد میگفت اینجور قدرتها مایه غرور است. غرور یعنی ضرر، یعنی خسارت.
وقتی تمام هدفت در زندگی این شود که قدرتی و چشمی به دست بیاوری، از خدا غافل میشوی. همینها میشود هدفت. کاش فقط خودت از هدف باز میماندی؛ دیگران را نیز به تماشای خودت وامیداری؛ درحالیکه خدا تو را برای چیز دیگری میخواهد!📚 کتاب آسمان لاجوردی ، خاطرات سیدعباس لاجوردی از استاد علی صفایی حائری
12:08 - 23 December 2025