📌 روزی که شنیدم حاج احمد قرار است فرمانده نیروی زمینی شود، گفتم «بیچاره شدیم». سریع جلسه تشکیل دادم و گفتم آسایشگاه‌ها را تعمیر کنید و همه‌چیز همه جا مرتب باشد. می‌دانستم حاج احمد که فرمانده بشود، وقت‌و‌بی‌وقت می‌آید بازدید و کافی است مثلاً سقف آسایشگاهی چکه کند، آن وقت من را توبیخ می‌کند که خودت می توانی اینجا بخوابی؟ 🔹سیزده روز از معارفۀ حاجی گذشته بود که برای خوشامدگویی رفتم پیشش. با لبخندی گفت: «عباسی، ناراحتم ازت! من دو هفته‌س اومدم. تو الان می‌آی؟»گفتم: «حقیقتش، حاجی! تعمیراتمون امروز تموم شد! ترسیدم زودتر آفتابی بشم، یادت بیفته که باید بیای بازدید مجموعۀ ما!»خندید و گفت: «کجای کاری عباسی؟! من دو بار ناشناس اومدم و بازدید کردم! تو حتی نفهمیدی!»📚 حوالی احمد: چند روایت از شهید احمد کاظمی، ص ۴۱.🌐 https://khaterehnegar.ir
09:05 - 7 February 2026

11 Reactions
550 Views