داستانش خوب شروع شد ولی یه دفعه (شاخه فرعی)ایجاد کردین .باید مقدمش با (شاخه) ارتباط پیدا میکرد .حد اقل یک قسمت دیگه لازم داشت تا برسه به اینجا .نمیدونم منظورمو میگیرید یا نه 🗿📿
خب اگه واسه مختصر کردنش بوده که اوکیه ، خیلیم خوبه ...شاخه فرعی میشه داستان موکب ... شاخه اصلی میشه همون ابتدای داستان که با مسجد شروع شد .این دوتا داستان باید به یه واسطه ای بهم دیگه ارتباط معنایی پیدا میکرد که خواننده دچار شُک نشه ، ( یعنی داستان یواش یواش میرفت سمت موکب )
و ( یعنی داستان یواش یواش میرفت سمت بازکردن بحث توست پسر ) چون اول داستان یه طوری شروع شد که انگاری دختر و پسر کاملا غریبه هستن ...شایدم میشد ابتدای داستانو یه طوری جلوه داد که آشنا هستن ، اینطوری نویسنده توی خلاصه کردن داستان دستش بازتر میشد .