شما فکر کن قصهی شبتونه:)سعدی میگهکه توی نظامیه درس میدادم و حقوقی میگرفتم حالا کسی از دوستان بوده که به جناب سعدی حسودی میکردهمیره پیش استادش و گلایه میکنه کهمر استاد را گفتم ای پر خردفلان یار بر من حسد میبردچو من داد معنی دهم در حدیثبرآید به هم اندورنِ خبیثاستاد، تا صحبت سعدی
رو میشنوه ابروهاش در هم میره وغضبناک به سعدی میگهاز پستی دوستت عیب میگیریچی شد که فکر کردی غیبت کردن از اونخوبه؟اگر اون بابت حسودی بره دوزخ تو بابت غیبت قبلاون اونجایی...حسودی پسندت نیامد ز دوستچه معلوم کردت که غیبت نکوست؟گر او راه دوزخ گرفت از خسیاز این راه دیگر تو در وی رسی
00:00 - 24 November 2024